نام کاربری :
کلمه عبور :
  عضویت در سایت
  بازیابی کلمه عبور
 
   
به مناسبت سالروز قیام مردم گیلان به رهبری میرزا کوچک خان جنگلی؛ شمالی ترین صدای آزادی
آسمان می غرّید، باران می بارید، سیلاب راه می افتاد، ولی «جنگل» احساس طراوت نمی کرد! صدای پای بیگانگان، روح جنگل را می آزرد؛ جنگلی که بلندای قامت درختانش نشان همت و آزادگی و سرسبزی فضای مرطوبش، علامتِ استقلال فطری بود!

امّا هیچ کس، هیچ موجودی و هیچ درخت و سبزه ای احساس «استقلال و آزادی» نمی کرد! آنچه فریاد بلندش بر کوه و دشت و جنگل می پیچید، تبر استبداد بود؛ تبری که گاه در دست «انگلیسی»ها، گاه در دست «روس»ها و زمانی هم در دست نوکران خیانت پیشه آنها بود.

آسمان می غرّید، باران می بارید... امّا دریغ از فریادی که صدای آزادی را در شمالی ترین نقطه ایران، به نمایش بگذارد!

دریغ از مردی که «از خویشتن برون آید وکاری بکند»! دریغ از «ذوالفقاری» که زبان ظلم را کوتاه کند و فانوس عدالت را بر میدان نگاه ها، بیاویزد!...، امّا یکی بود که مثل هیچ کس نبود؛ خودش بود، با قامتی آسمانی، با شکوه تر از وسعت جنگل! دلاراتر از قامت درخت و سرسبزتر از ذهن برگ ها!

پرچم توحید در دست، به تیرگی ها تاخت و دیرزمانی، آرزوی سبز جنگل را نواخت!

آکنده از عشق ولایت، قدم به میدان جهاد نهاد؛ میدانی که حلقه ارادت مردان آزاده بود و از غریو سلاحشان، بیگانگان و بیگانه پرستان به وحشت می افتادند!

قزاق ها که روزگاری صداقت سبز جنگل را به بازی گرفته بودند، آن روز، با شنیدن نام «میرزا» قالب تهی می کردند!

دیگر کسی جرأت دزدیدن حتی کلوچه ای را از کلبه کشاورزان نداشت!

میرزا، عظمتِ ایرانی ـ اسلامیِ خطه سبز شمال را زنده کرده بود.

دست ها به هم گره خورد، دل ها غبارروبی شدو سلاح ها را روغن کاری می کردند!

عشق، هیجانِ آزادی و شهادت را در دل ها زنده کرده بود و تاریخ، مردان رشیدِ تفنگ بر دوش را با دلاورانِ «آل بویه» مقایسه می کرد؛ گو این که هر دو جماعت از پیروان «آل اللّه » بودند و دل باخته انقلاب و حماسه سرخ عاشورا!

درخت به درخت، سنگ به سنگ، خانه به خانه و کوچه به کوچه، نیروی قیام در رگ ها جاری بود و آسمان از حرکت یارانِ میرزا، هیجان می گرفت!

قیام سبز جنگل و عروج سرخ میرزا و یارانش، یاد باد!

ایستاد...

محمد کامرانی اقدام

«ای اهل ایمان، هرگز محرم اسراری از غیر خود بر نگزیند، آنها از هیچ شر و فسادی درباره شما کوتاهی نمی کنند. آنها خواستار رنج و زحمت شما هستند. این دشمنی از گفتارشان پیداست».

ایران در آتش نفاق و نفرت نامحرمان، ظلم و غارت بیگانگان و عصیان و تباهی درباریان می سوخت و در سینه، دردهای مالامال می اندوخت.

خیانتِ تاریخ نویسانِ درباری، برگ برگِ بهار زندگانی ملت ایران را به باد می داد، امّا ایران، این همیشه خار در حلقوم و حدقه چشمان کوردلان، این زخم خورده دیرین عداوت و بی عدالتی ها، چشم به دوردست هایِ آبی روشن می دوخت، تا مردی از تبار سرسبزی، طراوتِ از دست رفته جنگل را به آن باز گرداند.

«میرزا کوچک خان» آمد، تا تفنگ ها عقده های خاک خورده خویش را بر ذهن خوکانِ خمارآلودِ، خیانتکار خالی کنند و ماشه ها را مست از بوی باروت.

میرزا کوچک خان آمد، تا همهمه های هراس انگیز را در همه جا جاری نماید و واژه هراس را بر سر و پیکرِ پلیدی ها و پلشتی های زمانه بریزد.

میرزا آمد؛ مردی که جنگل به بزرگی نامش ایمان داشت.

هنوز تبریز در آتش عداوت عین الدوله ها می سوخت و نفس های تاول زده شیخ محمد خیابانی، گواه بر آتش نهان و سوزان، بر سینه ایران زمین بود و میرزا نیز مانند شیخ محمد خیابانی می دانست که: «همواره افتخارات حقیقی در میان جان فشانی هاست. شرافت واقعی نصیب آن کسی است که برای راحتی دیگران جان نثار می کند».

و میرزا تفنگ به دست آمد، تا هزار توی جنگل، از دست های مهربانش بی بهره نماند و درختان قامت کشیده تا دامنه های کوه، از شکوه شانه های بهاری اش وام گیرند و مونس شب های خلوت میرزا باشند.

وقتی قزاق های روسی و دولتی، خاک پاکِ سرزمین ایران را لگدکوب می کردند، میرزا یک پارچه جرأت شد و سراپا پایمردی تا «شعله شمع جنگل»، در شب های ترس و خیانت، روشن بماند.

میرزا ایستاد و سوخت و روشنایی اش را به افق های دوردست ریخت، تا به تاریخ، نشان دهد که شکسته می شود، اما شکست نمی خورد!

میرزا ایستاد، تا نشان دهد که سروها، در آخرین نقطه سایه خویش، به آسمان ختم می شوند.

تصویر بی تابی خونش را بر روی سفیدی برف ها کشید و چشم هایش را در بلورهای شیشه ای اشک گشود و با آخرین نگاه خیره و طولانی، دست های منجمدشده خویش را درآ سمان فرو برد و از پای ننشست، تانشان دهد که یک مرد آزاده، شکسته می شود، امّا، شکست نخواهد خورد.

قیام جنگل

علی خیری

این صدای جنگل است؛ فریادی که من و تو را به اندیشه فرا می خواند، صدایی که درختان به احترامش قیام می کنند.

اصلاً جنگل، همیشه در هر حال قیام است؛ جنگل بدون قیام می میرد. اگر زبان جنگل را بفهمی و اگر گوشی برای شنیدن ناگفته ها داشته باشی، نام میرزارا از زبان هر درخت خواهی شنید؛ مردی که به جنگل آبرویی دوباره بخشید، مردی که خون قیام را در رگ های بی رمق جنگل جاری کرد.

میرزا، کوچک نبود، بزرگ بود؛ بزرگ تر از هر درختی و رساتر از هر فریادی.

آن روزها جنگلی در ازدحام علف های هرز گم شده بود؛ روزهایی که درختان نه جرات نفس کشیدن داشتند و نه تاب قیام کردن. همه در هیاهوی کویر، سر تسلیم فرود آورده بودند.

ناگهان کسی به پاخاست؛ کسی که جنگل را زنده کرد. مردی که ایمان به ماندن و ایستادن را در جان ها دمید.

مردی که باور قیام را بر ریشه های خشکیده پاشید.

و اینک، سال هاست که جنگل، وامدار زمین است.

سال هاست که درختان، در حال و هوای رهایی، سر به آسمان می سایند.

سال هاست که درختان ایستاده می میرند.

سال هاست که میرزا، بزرگ این قافله است؛ اوکه جان داد تا جنگل همیشه سبز بماند.

فریاد جاری

حمیده رضایی

جنگل، تو را در خود فرو می کشد.

جنگل، گام های استوارت را در هم خواهد شکست و حنجرهای نفاق، قلبت را خواهد درید.

اسبت را زین کن، فریاد بزن، دست هایت را مشت کن و سرنوشت محتوم خویش را خط بزن!

بایست! آن قدر محکم، که هیچ دستِ تبرداری نتواند ریشه های استوارت را قطع کند. بایست! به قامت سپیدارها

بایست! به استواری کوه ها.

چون رودهای خروشان در شریان های تاریخ جاری شو و تفنگ را پُر کن!

میرزا! صدایت در گوش شهر می پیچد و از پس سال ها، جوانه های اعتقادت به ثمر نشسته است.

میرزا! جنگل، آغاز و پایان حادثه بود. جنگل، پناهگاه دست های مشت شده تو بود. جنگل، بوی خون و باروت می داد؛ بوی جرقه های مداوم.

جنگل، پُر بود از صدای گلوله های رها در فضا. جنگل، افتخار تو بود و تو افتخار جنگل.

گیلان، پای بوس گام هایت بود و تاریخ، مچاله در انگشت هایت.

آرمان هایت اقیانوسی بود که سرشارتر از قبل، از مشت های گره شده ات می چکید و بیداد را در خود حل می کرد.

تو را هیچ کس نمی شناسد؛ تو را حتّی جنگل نیز نشناخت.

روشنی پیشانی ات، کرانه ای برای طلوع خورشید بود؛ امّا افسوس...!

تو بلند شدی، تمام درختان به تو اقتدا کردند؛ فریاد زدی، دریاها با تو همصدا شدند؛ استوار ایستادی، کوه ها در مقابلت به خاک افتادند؛ امّا افسوس...!

موریانه های نفاق، پیکر جنگل را از درون جویدند و از پشت به تو خنجر زدند. دردهای جامعه را فریاد زدی، امّا صدایت را بریدند.

تیرگی ها را دیدی، امّا چشم هایت را بستند.

مردم با تو همصدا شدند، فریاد زدند؛ شعارهایشان چون کبوتران رها در فضا چرخید، امّا افسوس...!

قیامت را به خون کشیدند و جنگل را شعله زاری ساختند که همراه حوادث، تو را در خود سوزاند، امّا تاریخ همچنان تو را زنده تر از همیشه فریاد می زند و در پای هر درخت، نام تو نیز جوانه خواهد زد.

قیام تو، جریانی جاری است؛ پرخروش!


نگارنده : gilan94 در 1397/3/17 8:42:40


نظرات :