نام کاربری :
کلمه عبور :
  عضویت در سایت
  بازیابی کلمه عبور
 
   
تیر خلاص
عملیات رمضان بود. نیرو ها خط بصره را شکسته بودند. زخمی و خونین افتاده بودم؛ شهدا نیز در کنارم و چند زخمی دیگر تشنگی را فریاد می کردند. غربتی بود سنگین؛ نه از ترس و هراسِ این که باز بارِ دیگر زخمی یا کشته شویم. شهدا که شهید شده بودند و ما چند نفر هم زخمی. پس از گلوله و خمپاره هراسی نبود. آفتاب سوزان پشت بصره، دلم را به کربلا می کشاند و یاد شهدای کربلا که در عمق تشنگی جان باختند و شهید شدند. هر لحظه انتظار داشتم شهید بشوم، ولی گلوله ای که خورده بودم انتظارم را به ناامیدی مبدل کرده بود. گلوله کاری نبود. خیلی تشنه بودم. دوستان زخمی من هم تشنه بودند. گرسنه و خسته از عملیات شب گذشته، نیرو های رزمنده با عراقی ها در دروازه های بصره درگیر بودند؛ جایی که ما افتاده بودیم. گمانمان نبود که عراقی ها گذرشان به ما بیفتد. هوا داشت رو به تاریکی می رفت و ما هنوز منتظر امدادگرانی که وعده اش را داده بودند. ناگهان شیهه تانک ها ما را به زمین میخکوب کرد، ولی از این که گمانمان به خودی ها بود، امید داشتیم که از این وضع رها می شویم و شهدا را نیز خواهیم برد. اصلاً راضی نبودم خودم بروم و شهدا آن جا بمانند .

عملیات رمضان بود. نیرو ها خط بصره را شکسته بودند. زخمی و خونین افتاده بودم؛ شهدا نیز در کنارم و چند زخمی دیگر تشنگی را فریاد می کردند. غربتی بود سنگین؛ نه از ترس و هراسِ این که باز بارِ دیگر زخمی یا کشته شویم. شهدا که شهید شده بودند و ما چند نفر هم زخمی. پس از گلوله و خمپاره هراسی نبود. آفتاب سوزان پشت بصره، دلم را به کربلا می کشاند و یاد شهدای کربلا که در عمق تشنگی جان باختند و شهید شدند. هر لحظه انتظار داشتم شهید بشوم، ولی گلوله ای که خورده بودم انتظارم را به ناامیدی مبدل کرده بود. گلوله کاری نبود. خیلی تشنه بودم. دوستان زخمی من هم تشنه بودند. گرسنه و خسته از عملیات شب گذشته، نیرو های رزمنده با عراقی ها در دروازه های بصره درگیر بودند؛ جایی که ما افتاده بودیم. گمانمان نبود که عراقی ها گذرشان به ما بیفتد. هوا داشت رو به تاریکی می رفت و ما هنوز منتظر امدادگرانی که وعده اش را داده بودند. ناگهان شیهه تانک ها ما را به زمین میخکوب کرد، ولی از این که گمانمان به خودی ها بود، امید داشتیم که از این وضع رها می شویم و شهدا را نیز خواهیم برد. اصلاً راضی نبودم خودم بروم و شهدا آن جا بمانند .

دلم می خواست یکی یکی کولشان کنم و با خود ببرم به یک جای امن. اما تانک ها رسیدند و دل ها تپیدن گرفت؛ تانک های عراقی مردانی خبیث با کلاه های قرمز رنگ و چهره های چندش آور. زخمی ها را گفتم: خودتان را بِکشید زیر شهدا. جوری که نفهمند زنده هستیم. فقط شکم و سرتان بیرون نباشد. باقی مهم نیست .

ولی ناگهان دلم ریخت. نکند با تانک روی ما دور بزنند و برقصند. چون از عراقی های بعثی اصلاً دور از انتظار نبود. خودم را زیر یکی دو شهید پنهان کردم. کلاه قرمزی های بعثی با تانک و چند سرباز درجه دار عراقی دور زدند و پیاده شدند. نفس ها در سینه ها حبس شده بود. کوچک ترین صدا همه چیز را به هم می ریخت. منتظر شدیم تا تیر خلاص را بزنند. رسم عراقی ها بود. وقتی بچه های بسیجی شهید می شدند، این قصاب های وحشی به شهدا تیر خلاص می زدند. یکی یکی شروع کردن به زدن تیر خلاص. زخمی ها را هم زدند. نوبت به من رسید. یک لگدی زدن. چون سرم زیر شکم یک شهید بود، توجهی نکرد و سه تیر خلاص به باسن و شکم و پا هام زد و لگدی دیگر محکم زدند و سوار تانک شدند و از منطقه گریختند. با سختی از جایم خزیدم، ولی افتادم. نتوانستم روی پام بلند شوم. زخمی ها را صدا زدم. معلوم شد که نامرد ها به سر بچه ها شلیک کردن و آن ها به شهادت رسیده اند. تنهایی همه وجودم را پر کرده بود. چاره ای نبود. باید کاری می کردم. چفیه ها را بریدم و زخم هایم را بستم و سینه خیز شروع به رفتن کردم. پیش خودم گفتم لااقل به جایی خواهم رسید؛ حتی اگر شده تا فردا صبح بروم، البته تا جایی که توان داشتم. هر جا هم خدا نخواست و افتادم که افتادم و شهید شدم که خود افتخاری است که لایق شوم .

سینه خیز به سمت نیرو های رزمنده رفتم. حدود دو کیلومتر راه را رفتم. هوا تاریک شده بود. من تمام بدنم خونین و خسته و تشنه. متوجه شدم که تا خدا نخواهد، هیچ اتفاقی نخواهد افتاد. سرنوشت من کجا برای شهادت رقم خواهد خورد، تنها خدا می داند و بس. ناگهان دو مرد با لباس های شبه نظامی عراقی جلوی من ایستادند. با خود گفتم اسیر شدم. ولی متوجه شدم که از نیرو های رزمنده عراقی و مجاهدین شیعه بودند. مرا کول کردند و به منطقه امنی بردند و بعد بیمارستان. حدود دو ماه بستری بودم. شش ماه بعد دیگر توان ماندن در شهر را نداشتم و عازم جبهه شدم .

غلام رضا پس از اعزام مجدد و بهبودی نسبی، در منطقه عملیاتی شلمچه به شهادت رسید. بار نخست که به مقام جانبازی رسیده بود، این خاطره خود را در دفترچة یادداشت خود نوشته بود .

یادش گرامی و راهش پایدار !

منبع:مجله امتداد


نگارنده : ghavasan در 1390/12/19 17:56:33.


نظرات :