نام کاربری :
کلمه عبور :
  عضویت در سایت
  بازیابی کلمه عبور
 
   
گزیده ای از مجله حماسه 41 از انتشارات مرکز حفظ آثار کرمان - قسمت دوم : برای دیدنم ماه را نگاه کن
 شب قدر سال ۴۱ بود که خدا در سحرگاهی که مقدرات؛ تقریر می شد، آیه ای از حیات را تلاوت کرد و دردانه ای گرانقدر به سید عباس ابراهیمی و فاطمه حیدری عطا نمود.
او را سید محمد علی نام نهادند و با ذکر و دعا و مسجد و نماز؛ شاهد رستن و روئیدنش شدند.
از همان کودکی و نوجوانی مشخص بود که با دیگر بچه ها تفاوت دارد. در انقلاب با نوشتن مرگ بر شاه بر دیوارهای شهر؛ اعتراض خود را به حکومت وقت اعلام و با قرار گرفتن در صف اول تظاهرات؛ خط شکن ورود به عرصه انقلاب شد.
با پیروزی انقلاب اسلامی تصمیم گرفت پاسدار شود و لباس سبز سپاه بر قامت بنشاند.
در مدت کوتاهی توانست با کارآمدی و لیاقت، پله های ترقی را پشت سر گذارد و با آموزش در مرکز مخابرات سپاه، به سرمایه و افتخاری برای لشکر ۴۱ ثارالله تبدیل شد.
او آچار فرانسه ای بود که با صلابت و قدرت در عملیات والفجر ۸ ارتباط کامل و بی دردسری را برای بیست گردان نیروی درگیر در عملیات فراهم کرد.
در عملیات های کربلای ۱، کربلای ۴، والفجر ۸ و بدر و دیگر عملیاتی که حضور داشت، ارتباط تلفنی را تا پشت خط مقدم می رساند.با این که مسئول مخابرات لشکر بود و آرام و قرار نداشت، اما کسی در چهره اش خستگی نمی دید.
خوشتر آن باشد که سر دلبران/ گفته آید در حدیث دیگران
رنج دهن کجی
وارد قسمت پشتیبانی که می شد، اگر یک عدد پیچ یا یک تکه کابل روی زمین بود فورا تذکر می داد: چیزی که خوار آید روزی به کار آید،این ها را بردارید که بیت المال اسراف و حیف و میل نشود، کاش پای بندی به ارزش ها، قانون می شد مثل قوانین راهنمایی و رانندگی که هر کس خطا می کرد، جریمه می شد. کاش مسئولین بیشتر اهمیت می دادند.بچه های ما اینجا جان می دهند و در جامعه چه دهن کجی هایی دیده می شود و این رنج بزرگی است.
شهید را کوچک نکنید
ازسردارحاج باقری خواستیم، راجع به شهید ابراهیمی صحبت کند .در جوابمان گفت:الله اکبر ،اگر بخواهید از شهید ابراهیمی وروحیاتش از من بپرسید ،او راکوچک کرده اید،او خیلی بالاتر از این حرفهاست.
او دنبال شهادت بود .می دانید یعنی چه ؟یعنی روی پی ام پی پر از مهمات می نشست وبه دل خطر می زد یعنی او خدارا وشهادت را خوب شناخته بود که .اینگونه بی واهمه دنبالش می گشت واین شجاعت راهم خدا در دلش انداخته بود.
شهید ابراهیمی می گفت:«هنگام نماز خواندن باید خدارا دید،و یا مطمئن باشیم که خدا ما را می بیند و ما در محضر خداییم».
خارج کردن ترکش بون بیهوشی
روز دوم عملیات شلمچه در خط مقدم دستش ترکش خورد، او را به بیمارستان صحرایی آوردند تا ترکش ها را بیرون بیاورند که من هم رسیدم.
یکی از آقایان بهداری گفت:«ما آمپول بیهوشی نداریم وترکشها هم عمیق هستند.سید محمد گفت :«بیا آقا، بیا ترکشها رابیرون بکش، وقت تنگ است، نمی توان منتظر آمپول بیهوشی ماند، من طاقتش رادارم.»
من تازه فهمیدم که معنی این تحمل چیست .اخلاص وایمان تمام وجودش را تصرف کرده بود ، انگار اصلاً زمینی نبود، اینجایی نبود ،با ماهست ولی ازما نیست.
دلش قرص بود
یک روز پشت فرمان جیپ نشسته بود وما هم داخل همان جیپ سوار بودیم وبه سمت خط مقدم می رفتیم. هواپیماهای عراقی که آمدند ایشان ترمز زدند وهمۀ بچه ها پایین پریدند وسنگر گرفتند. وقتی وضعیت عادی شد وبلند شدیم، دیدیم سید اصلاً از ماشین پیاده نشده است.دلش قرص بود وخیلی جرأت داشت.چون از وقت رفتنش مطلع بود.
خودم شنیدم که می گفت:« بچه ها حاجبی شهید می شود ومن ازدواج می کنم وبعد از ازدواجم در عملیات بعدی شهید می شوم.» دقیقاً همین طور هم شد.
عهد نامه
یک روز یک نفر از بچه ها به بقیه می گوید: «ما در عملیات بدر، موفق عمل نکردیم واین امر موجب تأثر واحساس غربت، درروحیۀ فرمانده لشکرشده است. بیائید یک عهدنامه تنظیم کنیم وخدمت ایشان ببریم و به او اطمینان خاطر بدهیم که ما تا آخرین قطرۀ خون وتا آخرین لحظۀ عمربا شما ایستاده ایم.
شهید ابراهیمی وشهید حاجبی در اسرع وقت این سوگندنامه وعهدنامه را تنظیم کرده بودند و خدمت فرماندۀ لشکر جمع شدند و قرائت کردند وبه ایشان اطمینان خاطر دادند که در سخت ترین شرایط ممکن و تاآخرین لحظۀ جنگ درکنار شما وپشت سر شما می مانیم.که شاید هنوز در اسناد و خاطرات سردار سلیمانی موجود باشد.
کنارم باش
مرا به عنوان جانشین خود به فاوفرستاد و من هم رفتم.فرمانده لشکرهم همان جا بود.سردارسلیمانی وقتی مرادید گفت:«ابراهیمی کجاست؟»گفتم:« اهواز.«گفت:« تماس بگیر و بگو همین الان حرکت کند وبیاید.»
من به سید اطلاع دادم واوهم در اسرع وقت خودش را به فاو رساند وخدمت سردار رسیدیم. گفت :« بامن کاری داشتید؟»سرداربا خونسردی گفت:« نه، می خواستم کنارم باشی. تا من اینجا هستم تو هم باش.»
دم عیسوی
اکثر مسئولین مخابرات لشکرها از عدم آمادگی کامل،کمبود تجهیزات مخابراتی وپایین بودن روحیۀ نیروهای تحت امرشان سخن گفتند.فضای مأیوس کننده‌ای حاکم شد.نوبت که به سید رسید، با قامتی افراشته وبا صلابتی قابل توجه از جمع حاضر تقاضای ذکرصلوات کرد وآنچنان از آمادگی مخابرات لشکر ۴۱ ثارالله و بالا بودن روحیۀ افراد تحت امرش سخن گفت که گویا دم عیسوی دمیده شد. تمام حاضران حرفشان را پس گرفتند و یک دل و یک صدا با سید اعلام آمادگی کردند.این شهامت و توانمندی سید، بعد از جنگ در همایش‌های مخابرات به عنوان نقطه عطفی زبانزد مسئولین لشکربود.
یک روز که از عملیات برگشت ،خیلی ناراحت و پکربود. گفتم:« چطوری سید!؟خوب نیستی،سرحال به نظر نمی‌آیی؟!»
گفت:« اصلاًحال خوبی ندارم. حکم یک پل را پیدا کردم برروی جهنم .همه را رد می کنم و به بهشت می رسانم و خودم فقط لگد می خورم.می ترسم بمانم و فرسوده شوم و فرو ریزم.
بسیجی ها پرشتاب می‌روند واز پل‌های بسته شده، خوب استفاده می کنند.
گفتم:«سید اگر شما این حرف را بزنید ،تکلیف من و خیلی‌های دیگر معلوم است.»
توصیه اش به پدر
هر بار که می خواست به جبهه برگردد آخرین سفارش وتأکیدش به پدرش این بودکه، پدردر پرداخت خمس کوتاهی نکن.
آنجایی که قرار است جواب بدهی، هیچکس پاسخگوی کار شما نیست، پس شما هم به فکر خودت باش.
به ما هم می گفت:«مگر این دنیا چه ارزشی دارد. آنهایی که داراتر و قدرتمندتر وخیلی بالاتر از ما بودند،به ناچار گذاشتند و رفتند شما هم خیلی پایبند آن نباشید.
شعار همیشگی او این بود« الدنیا مزرعَة الاخرة».می گفت:« همۀ ارزش این دنیا به این است که بتوانید برای آخرتتان کاری بکنید.برای سرای ماندگارتان توشه ای بردارید وگرنه دنیا هیچ ارزشی ندارد.»
معرفی کتاب: “برای دیدنم ماه را نگاه کن»
این کتاب مجموعه خاطرات زندگی سردار شهید سید محمدعلی ابراهیمی فرمانده مخابرات لشکر ۴۱ ثارالله است که از بدو تولد تا شهادت به قلم زیبای سرکار خانم شهین تاج الدینی به رشته تحریر درآمده است.
کتاب فوق مشتمل بر ۱۲ فصل می‌باشد که به همت مرکز حفظ آثار و نشر ارزش های دفاع مقدس سپاه ثارالله و کنگره بزرگداشت شهدای استان کرمان به چاپ رسیده است.

نگارنده : kermanhefz در 1393/10/24 9:34:1


نظرات :