نام کاربری :
کلمه عبور :
  عضویت در سایت
  بازیابی کلمه عبور
 
   
شهید معصوم مصطفی زاده
نام:معصوم
فامیل: مصطفی زاده
فرزند: رجب

بسمه تعالی

فرم مشخصات فردی سرداران شهید استان آذربایجان غربی

نام:                          معصوم

فامیل:                     مصطفی زاده

فرزند:                      رجب

تاریخ تولد:                1329  

محل تولد:                 ارومیه

تحصیلات:                  دیپلم

تاریخ شهادت:          15/02/59

محل شهادت:            ارومیه – پل قویون

نحوه شهادت:      اصابت تیر – ( درگیری با حزب دمکرات )

نام عملیات:       درگیری با ضد انقلاب در حمله به پایگاه پل قویون

محل دفن:              ارومیه – باغ رضوان

شهید معصوم مصطفی زاده در سال 1329 در روستای دایلاق از روستاهای نازلوچای ارومیّه متولد شد.

وی در یک خانواده مذهبی و متدین رشد کرد. اوضاع اقتصادی خانواده در آن هنگام متوسط بود. خانواده معصوم بجز او پنج فرزند دیگر هم داشتند که معصوم فرزند ششم آنها بود. در آن زمان به دلایلی نامعلوم شناسنامه معصوم را 3 یا 4 سال بزرگتر گرفته بودند. در روستای محل تولد معصوم فقر بیداد میکرد. ارباب رعیتی و ظلم و ستم آنان بر مردم نیز بر فشار سختی ها می افزود. از طرفی این فقر اقتصادی و کمبود امکانات روح مردم را صیقل داده بود.

در آن زمان در روستا مدرسه و مکتبی نبود. بچه های روستا می بایستی به مدرسۀ غفار بهی که نزدیکی روستا بود بروند. معصوم همرا دیگر بچه های روستا و برادرش به آن روستا میرفت. معصوم و برادرش محسن در مدرسه نمونۀ درس، نظافت و انضباط و اخلاق بودند. معلّم همیشه سرکلاس معصوم را به عنوان نمونه برای بقیه شاگردان معرفی میکرد. آقای تیمور زاده چند بار معصوم را از بین بچّه ها بیرون آورده و او را تشویق نموده بود. معصوم در درس قرآن و عربی بیشترین پیشرفت را داشت. کارنامه های معصوم که هنوزم هم هست نشان دهنده سطح علمی خوب وی میباشد. وی دوران ابتدایی را در دبستان غفار بهی در سال 45 با معدل 14 به اتمام رسانید.

وی ازهمان دوران کودکی هم با پول توجیبی که پدرم به او میداد برای بچه های کلاس که بعضی از آنها به علّت عدم تمکین مالی قادر به خرید لوازم تحریر نبوده اند مداد و دفتر میخرید.

از همان موقع علاوه بر درس به مسائل شرعی و مذهبی اش هم میرسید. در روستایشان مسجد نبود معصوم بچه ها و نوجوانان روستا را جمع میکرد و با هم دسته های عزاداری را تشکیل میدادند. در ایام محرم سینه زنی میکردند معصوم نوحه میخواند و بقیه به سینه زنی میپرداختند.

 از نوجوانی روزه میگرفت. یکبار یادم هست ماه رمضان بود و تابستان من و معصوم بچه بودیم و نحیف معصوم اصرار میکرد که باید روزه گیریم. پدرم یادمان داد که چگونه روزه بگیریم که ضعف نکنیم. با این حال، سر سفرۀ افطار چقدر  کیف میکردیم که امروز را زنده بودیم.

دردوره دبیرستان رشته ریاضی فیزیک را انتخاب کرد و موفق هم شد، دبیرستان را در شهر ارومیّه خواند. در این دوران با اینکه پدرش از لحاظ اقتصادی در مشقت بود ولی در شهر منزلی برای معصوم کرایه کرد تا از پدرش عقب نماند. مدیر دبیرستان شخصی بود بنام محمّد صحّت که علاوه بر مدیریت دوست معصوم هم به شمار میرفت. معصوم دبیرستان را بصورت متفرقه در سال 54 با معدل 11 رشتۀ ریاضی را به پایان رسانید. همان موقع هم از هئیت های عزاداری عقب نمی ماند. باز هم مردم روستا را جمع میکرد و در ایام عزاداری، به نوحه خوانی و سینه زنی پرداختند. آن زمان هم عزاداری معصوم به نوحه و سینه زنی محدود نمیشد در این نوحه ها از شعارهایی استفاده میکرد که مربوط به مسایل سیاسی روز بود. با اینکار در جهت آگاه سازی مردم هم تلاش می نمود.

ارتباط خاصی با روحانیت داشت در همین دوران ها بود که روحانیون در ماههای رمضان و محرم به روستا آمدند و چون مسجد نبود در منزل پدرم بودند، معصوم هم از این فرصت بهترین استفاده را میکرد و از تعلیماتی که توسط روحانیون ارائه میشد استفاده مینمود. انبار توتون را نمازخانه کرده بودند و آنجا بود که جلساتی را در این نمازخانه برگزار میکردند. بخصوص با جوانان روستا صحبت میکرد و نهایت سعی خود را در آگاه سازی آنها انجام میداد.

معصوم کتابهایی را میخواند که همه مکتب مذهبی عقیدتی و سیاسی بودند. برادر شهید نهج البلاغه هم زیاد میخواند. با دوستانش و برادرش محسن می نشستند و چیزهایی را که خوانده بودند به بحث و مجادله میگذاشتند.

بعد از دیپلم، در رشته کشاورزی دانشگاه ارومیه قبول شد. ولی چون شناسنامه اش چند سالی بزرگتر بود از نظام وظیفه آنزمان دستور دادند که باید ابتدا خدمت سربازی بکنی بعدأ به دانشگاه بروی. البته این هم یکی از سنگ اندازیهای ساواک بود که از ورود به دانشگاه هراس داشتند و این را بهانه قرار دادند و او را به خدمت سربازی فرستادند.

در دوران خدمت سربازی بنا به تعریف خودش و گقته های برادرش چند بار با چند تن از افراد طرفدار رژیم پهلوی درگیر شده بودند که نزدیک بوده به مرگ وی منجر شود. پسر خاله شهید در طی همین درگیری ها به سنندج منتقل میشود. حتی محل خدمتش یک منطقه دور افتاده و نا مناسبی در نزدیکی مرز عراق ( بانه ) بود. که نهایت کینۀ رژیم پهلوی ایشان را میرسانید. بعد از خدمت سربازی هرچه اطرافیان اصرار میکنند که استخدام شود قبول نمیکند. که این عدم استخدام بعلّت تنفر شدیدش به نظام شاهنشاهی بود.

فعالیت سیاسی شهید در زمان انقلاب بسیار قابل توجه بود وی بعد از خدمت سربازی بود که زمزمه های انقلاب شروع شد. کم کم اعلامیه ها را برای مردم روستاها قرائت میکرد و آنها را به همبستگی و وحدت فرا میخواند و آگاهشان میکرد. آن موقع طوری میشد که چند روز به خانه   نمی آمد. هنگام پیروزی انقلاب هم شبها تا دیر وقت در مسجد اعظم و روزهائیکه اعلام تظاهرات میشد در خیابانها بود.

سوابق خدمتی و مسئولیتی شهید بعد از انقلاب بعد از پیروزی انقلاب اسلامی در سال 57 در کمیته عضو شد بعد از یکسال که به فرمان امام سپاه پاسداران انقلاب اسلامی تشکیل شد در ارومیّه نیز 18 نفر به عنوان اولین نفرات عضو سپاه شدند که معصوم نیز یکی از آنان بود. فرماندهی این ها را شهید مهدی باکری برعهده گرفت.

 در کلانتری بخش2 سرپرستی نیروهای سپاه را برعهده داشت بعد از مدتی به کلانتری بخش3 منتقل شد و بلافاصله درگیری سرو پیش آمد که اینها را در پاسگاه سرو در محاصره داشتند و بالاخره سپاه پاسداران و مجاهدین و افراد دیگر پاسگاه به ترکیه رفتند و بعد از چند روز صحیح و سالم به ایران بازگشتند. آن زمان افراد را برای گوش دادن به صحبت های حاج آقا حسنی دعوت میکرد. بعد از سالهای 58-57 در جهاد سازندگی و از کارگزاران چند پیشۀ فرمانداری ارومیه نیز بودند. البته آنموقع با شهید مهدی باکری همکار بود. فعالیت در جاده سازی برای دهات و مدرسه سازی و خدمت شبانه روزی در کلانتری بخش3 و نگهبانی شبانه روزی درپایگاههای مختلف شهر ارومیه بودند.

از لحاظ روحی بسیار جسور و شجاع و در عین حال با تقوی بود. در زمانهای جوانی و نوجوانی در صف اول نماز جماعت بیداد میکرد. ساده زیستی و قناعت از صفات بارز او بود. روزی همراه شهید همدی باکری به خانه شان در روستا میروند. شام نخورده بودند و صاحب خانه که برادر معصوم است مشغول تدارکات شام میشود. اینها هم اصرار میکنند که یک نکه نان و پنیر هم بیاورید برای مانوش این در حالتی است که چند روز است غذای گرم نخورده بودند. حقوقی را که از پایگاه یا فرمانداری میگرفت در مناطق فقیر نشین شهر به خانواده های بی بضاعت می بخشید. با خریدن روغن و مایحتاج ضروری زندگی مردم سعی در بدست آوردن دل فقرا و انفاق در راه خدا داشت.

تقریبأ در تمام عملیات پاکسازی شرکت داشت بخصوص پاکسازی شهرستان نقده. با گروه چهارده که شهید چمران هم آنجا بود همکاری میکرد. دکتر چمران قصد داشت ایشان را فرمانده گروه 14 کند ولی قبل آن در پایگاه پل قویون به شهادت رسید.

تکّه کلام های شهید:« من قبل از شهادت غسل کرده و کفنم را پوشیده ام »

« تا فتنه است، مبارزه هم هست»      « ما با ولایت زنده ایم »

من سرباز امام خمینی هستم. امام خمینی امام وقت ماست و باید از فرمان او پیروی کنیم و به فرمانش گوش سپاریم.

برادرش میگوید، همیشه غسل شهادت داشت. انگار هر لحظه منتظر شهید شدن و رسیدن به معبود حقیقی اش بود.

یکبار برایش انگور هدیه آورده بودند تا موقعی که به منزل برسد فقط یک خوشه انگور ته جعبه مانده بود همه را بین مردم تقسیم کرده بود. خیلی رک و صریح بود اگر از کسی خلافی سرمیزد همان جا بی آنکه کسی متوجّه شود تذکر میداد.

همیشه طرفدار حق بود حتی اگر طرف ناحق برادر وی باشد. یکبار برادرش با چند نفر نزاع کرده بود، وقتی قضیه را پرسید و متوجّه ماجرا شد، خیلی صریح و بی پرده و بدون اینکه توجهی به برادرش بکند به وی گفت: داداش شما مقصرید. حق نداشتید اینکار را بکنید.

نحوه شهادت: در پل قویون در اطراف صنج آب پایگاهی بنام پایگاه پل قویون بود که معصوم فرمانده آن پایگاه بود. چون در آن زمان منافقین بیشتر به آنجا حمله میکردند یک مسلسل ام جی آ 12 آورده بودند و آن را در پشت بام گداشته بودند و ذلفحل حسنی را مسئول اینکار کرده بودند. شب که درگیری میشود اینها را میزنند. صبح موقع اذان به ما خبر دادند که در پایگاه درگیری شده و معصوم مجروح شده، رفتیم و دیدیم که به قلبش اصابت نموده و به همراه شهید حسنی در پشت بام در کنار مسلسل افتاده بودند و هرگز فراموش نمیشود که هر دوشان از ناودان پشت بام چکه میکرد.

احداث مسجدی بنام شهید: بعد از شهادت ایشان از طرف سپاه گفتند چیزی نیاز دارید بگویید، پدر نیز تقاضای احداث مسجد در روستا را کردند که تا آن زمان مسجدی در روستا نبود، لذا زمین مسجد را خودش اهدا کرد و با کمک اهالی، مسجدی بنا شد که بنام شهید معصوم مصطفی زاده نام گذاری شد.

سابقۀ درگیری: شهید خود روی آریا شیری رنگ داشت که شبهه با آن به سرکشی میرفت. یکشب با حزب دموکرات درگیر میشود. طی همین درگیری ماشین وی شناسایی شده و مورد حمله قرار میگیرد و دوستش محسن هم شهید میشود. بعد از این درگیری همیشه چند نارنجک همراه خود داشت و نیز اقدام به تغییر رنگ ماشین خود کرده بود که البته قبل از اتمام رنگ کاری ماشین به شهادت رسید.



نگارنده : fatehan1 در 1393/3/3 10:24:33


نظرات :

علی
با سلام و تشکر لطفا از لحاظ املایی ویرایش کنید و آیا با دیگر اعضاء خانواده شهید معصوم مصطفی زاده مصاحبه شده ؟ ممنون
1394/7/8 8:58:6 :: ارسال پاسخ
 
مجتبی
لطفا غلط های املایی را ویرایش کنید
1393/3/1 23:52:34 :: ارسال پاسخ