نام کاربری :
کلمه عبور :
  عضویت در سایت
  بازیابی کلمه عبور
 
   
شهيد اكبر صابري
پاسدار شهيد اكبر صابري در سال1339 در شهرستان نقده در يك خانواده كارگر به ‌دنيا آمد و از طفوليت با اسلام آشنا شد و با اسلام در خانه گِلي زيست و در همين ايام، چندين بار مريض شد و تا مرز مرگ رفت و چه روزهايي كشنده را با تن بيمار به‌سر برد و چه شبهائي كه مادرش تا صبح نمي‌خوابيد و در كنار طفل مريضش نگهباني لحظه‌هاي مرگ وي بود. 

وي را براي روز ديگر، روز شاهد براي قسط گواه بود. درستي راهش كه راه خدا بود، آماده مي‌كرد و با سنگ محك، جلاي وجودش را مي‌سنجيد. ولي خواست يك شهيد، يك شاهد و يك گواه و ترسيم كننده سبيل خدا، نه با قلم بلكه با خون و با چگونه كشته شدنش ... .

شهيد اكبر به چنين وضعي بزرگ مي‌شود ولي همچنان با زندگي محكم و استوار درمي‌آميزد تا اينكه به هفت‌سالگي مي‌رسد و قدم به مدرسه مي‌گذارد. دوره ابتدائي و راهنمائي را همراه با فعاليت مذهبي، چه در كلاس و چه در شركت در جلسات آموزش قرآن به اتمام رساند و به هنرستان مي‌رود و در اثناي اين مدت، در جلسات شناخت اصول اسلامي پيش برادر اصغر رستمي، نماينده نقده در مجلس شوراي اسلامي و ديگر برادران شركت كرد. ضمن اينكه خود، تحصيل علم مي‌كرد، به بچه‌هاي كوچه‌شان تعليم مي‌دادند و مي‌گفتند كه اين آموزش امانتي است از برادران من كه به ياد شما بسپارم و شما هم به ديگران و اين تدريس و عمل، تا زماني كه جرقه انقلاب زده مي‌شود ادامه پيدا مي‌كند و در دوره انقلاب يكپارچه تلاش براي پيروزي نهضت مستضعفان و امت مسلمان شب و روز نمي‌شناسد. براي شركت در راهپيمائي به تهران مي‌رود (البته قبل از آمدن امام) و مي‌گفت بگذاريم تعداد تظاهر‌كننده زياد شود و من هم توي آنها. در تظاهرات شهرمان، اكثراً شركت فعال داشتند و يك شب در مسجد امام صادق(ع) كه آقاي حميدزاده سخنراني مي‌كردند، مأمورين شهرباني ريختند و او هم همراه ديگر برادران اسير شد. همان طور كه خودش بازگو مي‌كرد، در شهرباني به من گفتند: تو كه بچه هستي، چرا خودت را قاطي اين عاملين بيگانه كردي؟ و بعد از كتك مفصلي كه توسط شلاق مي‌زدند، آزاد كردند. درست يك هفته در خانه بستري شدم و آنقدر از پاهايش زده بودند كه پاهايش باد كرده و در توي كفش جا نمي‌شد. بعد از خوب شدن، دوباره تكرار كرد. در پخش اعلاميه‌ها و نوشتن شعار و كارهاي زيادي كه من توان يادآوري آن‌ را ندارم و با پيروزي انقلاب، با امت مسلمان براي اعلام همبستگي ارتش و ملت به ژاندارمري رفته و از توطئه‌اي كه يكي از ژاندارمرها چيده بود، كه منجر به شهادت دوازده تن و مجروح شدن عده‌اي شد، جان سالم بدر برد. بعد اول انقلاب براي حفاظت از حريم پادگان جلديان با برادران شهيد ديگر به آنجا مي‌رود و چند ماهي حفاظت پادگان را از دست اشرار و كفار دمكرات و كومله به عهده مي‌گيرد و يك روز هنگام مراجعت به نقده توسط مهاجمين ضد‌انقلاب در پاسگاه دوآب، مورد قصد توطئه قرار مي‌گيرند كه در آن حمله، 15 تن به شهادت مي‌رسند و عده‌اي مجروح مي‌گردند، دوباره از مرگ حتمي نجات مي‌يابند و بعد از استقرار ارتش در پادگان جلديان به سپاه مي‌آيد. طوري كه خودش مي‌گفت من مي‌خواهم در بعد نظامي و عملياتي سپاه خدمت كنم كه هر آينه با شهادت زندگي كنم. شبها به خانواده‌هاي فقير و يتيمها رسيدگي مي‌كرد. بعد از مدتي در روابط عمومي سپاه، در قسمت تبليغات خدمت كردند تا اينكه مدتي در اين واحد خدمت برازنده كرده، براي پاكسازي و تبليغات در اشنويه و توابع آن، به آنجا رفتند و بعد از چند روز، چهارم تير ماه سال1359 موقع برگشتن در نقده در قريه نليوان (سه راه نقده ـ اشنويه) در اثر انفجار مين همراه5 تن از ياران امام امت به مقام رفيع شهادت يعني سعادت به قول امام رسيدند.

روحش شاد و يادش گرامي باد.


نگارنده : oromshahid در 1391/06/11 12:08:59.


نظرات :