نام کاربری :
کلمه عبور :
  عضویت در سایت
  بازیابی کلمه عبور
 
   
معلمی که غذایش را با گدای کنار جاده تقسیم کرد
از طرف مدرسه به اردو رفته بودیم، اتوبوس برای صرف غذا بین راه توقف کرد و وارد رستورانی شدیم. داشتیم غذایمان را می خوردم که دیدیم شهلا غذایش را برداشت و از رستوران رفت بیرون. کنجکاو شدم ببینم چه کار می کند. دیدم گدای معلولی کنار جاده نشسته و چشمش به آدم هایی است که در داخل رستوران غذا می خورند. شهلا ظرف غذایش را برداشت و رفت کنار گدا نشست. غذا را جلو گدا گذاشت و چند لقمه هم خودش برداشت و مشغول خوردن شدند.
به گزارش پیشمرگ روح الله
، معلم شهیده شهلا هادی یاسینی روز پنجم آبان ماه سال 1338 در خانواده ای مذهبی از اهالی سنندج به دنیا آمد. تحصیلاتش را تا پایان مقطع متوسطه در این شهر گذراند و در رشته اقتصاد اجتماعی دیپلم گرفت. در سال 1360 به استخدام آموزش و پرورش درآمد و کار تدریس را از روستای تازه آباد سفلی از توابع شهرستان مریوان آغاز کرد.

پس از یک سال خدمت در این روستا، به آبادی رزاب رفت و به تعلیم و تربیت فرزندان این روستای محروم همت گماشت. شهیده هادی یاسینی در روز هشتم شهریورماه سال 1362، برای برگزاری امتحانات تجدیدی، همراه دو تن از همکارانش ـ شهیدان ژیلا مقبل و مهری رزاق طلب ـ از سنندج به روستای رزاب می رود، که بر اثر بمباران هوایی جنگنده های عراقی به شهادت می رسد.

گدای گرسنه

دوستانش تعریف می کردند: یک بار از طرف مدرسه به اردو رفته بودیم و شهلا هم با ما بود. اتوبوس برای صرف غذا بین راه توقف کرد و وارد رستورانی شدیم. داشتیم غذایمان را می خوردم که دیدیم شهلا غذایش را برداشت و از رستوران رفت بیرون. از کارش تعجب کردیم و کنجکاو شدیم ببینیم چه کار می کند.

دیدیم گدایی معلول کنار جاده نشسته و چشمش به آدم هایی است که در داخل رستوران غذا می خورند. شهلا ظرف غذایش را برداشت و رفت کنار گدا نشست. غذا را جلو گدا گذاشت و چند لقمه هم خودش برداشت و مشغول خوردن شدند.

وقتی سوار اتوبوس شدیم. بعضی از بچه های شیطان شهلا را اذیت می کردند که؛ نهارش را با گدا خورده. شهلا هم در پاسخ به آنها گفت: نمی توانستم غذایم را بخورم و ببینم گدای گرسنه ای کنار جاده نشسته است. ولی حالا دیگر وجدانم راحت است. بچه ها وقتی جوابش را شنیدند همگی ساکت شدند( خانم لیلا پاکزاد ـ مادر شهیده).

جایزه

وقتی خواهرم شهلا به شهادت رسید من سن و سالی نداشتم. اما خیلی از رفتارهای او در خاطرم مانده است. مشوق اصلی من در درس خواندن خواهرم بود و در این کار خیلی به من کمک می کرد.

یادم هست در دوره ابتدایی که تحصیل می کردم، یک روز معلمم به کلاس آمد و گفت: کدامتان سیما هادی یاسینی هستید؟ گفتم من. گفت آفرین دخترم! تو در درس هایت خیلی خوب بودی. امروز این جایزه را از طرف مدرس به شما هدیه می دهم تا بقیه بچه ها هم مثل شما درسشان خوب بخوانند.

آن روز همکلاسی هایم خیلی تشویقم کردند و من از شدت خوشحالی در پوست خودم نمی گنجیدم. از طرفی هم خیلی تعجب کرده بودم چرا جایزه را این وقت سال به من داده اند.

وقتی به خانه برگشتم و جریان را برای مادرم تعریف کردم، مادرم گفت: دخترم! این جایزه را خواهرت شهلا برای تو گرفته و به مدرسه آورده بود؛ تا تشویق شوی و درس هایت را بخوانی.

با خود گفتم ببین شهلا به خاطر من چه کارهایی که نمی کند( خانم سیما هادی یاسینی ـ خواهر شهیده).

درس محبت

شهریور سال 1362 بود و همکاران شهلا برای گرفتن امتحانات تجدیدی بچه ها، به روستای رزاب رفته بودند. شهلا هم باید امتحان می گرفت و با آن ها می رفت، ولی حامله بود و از همکارانش خواهش کرد که به جای او از شاگردانش امتحان بگیرند.

یک روز بعد از رسیدن همکاران شهلا به روستا، یکی از همکارانش به نام شهیده ژیلا مقبل با شهلا تماس می گیرد که: شاگردانت می گویند ما با خانم معلم خودمان امتحان می دهیم. من هم هر کاری می کنم دانش آموزان کلاست قبول نمی کنند. با اینکه وضع تو را به آنها گفته ام، ولی باز زیر بار نرفته اند. ما هم مجبور شدیم امتحان تو را به فردا موکول کنیم، تا خودت بیایی. حالا هر طور شده خودت را به رزاب برسان.

بعد از این تماس تلفنی بود که دخترم تصمیم گرفت خودش را رزاب برساند. به هر حال با اینکه سنگین بود پا شد و رفت. عصر همان روز به مریوان و از آنجا هم به روستای محل خدمتش ـ رزاب ـ می رسد. ولی تقدیر چیز دیگری رقم زده بود و قرار نبوده که دانش آموزان شهلا، با معلمشان امتحان دهند. دخترم صبح روز امتحان، همراه دو همکارش به شهادت رسید( خانم لیلا پاکزاد ـ مادر شهیده).

رجعت

قبل از شهادت خواهرم خواب دیدم، خواهرم روی بام خانه گلی و قدیمی است و روی یک تخت دراز کشیده است. نزدیک رفتم و صدایش کردم. ولی او جواب نداد. جلوتر رفتم و چند بار صدایش زدم، ولی باز جوابم را نداد. تا اینکه فریاد زدم، ولی اصلاً تکان نخورد.

بدجوری ترسیده بودم و همین طور در خواب گریه می کردم، تا اینکه با صدای گریه خودم از خواب بیدار شدم. بدنم می لرزید و خیس عرق شده بودم، نگران شهلا بودم. صبح که خوابم را برای شهلا تعریف کردم، گفت: خواهر! دنیا همین است، یک روز هستی و روز دیگر نیستی. این روح ما امانت الهی است و روزی باید نزد صاحبش برگردد. آیه ای که می فرماید: انالله و انا الیه راجعون، یعنی همین( خانم پری هادی یاسینی ـ خواهر شهیده).


نگارنده : erostami در 1393/12/18 13:42:12


نظرات :