نام کاربری :
کلمه عبور :
  عضویت در سایت
  بازیابی کلمه عبور
 
   
شهید حسین رضا حیدری خیلی زود به آرزویش رسید
وقتی جنازه پسرم عباس کرمی را آوردند با خود نجوا می کردم: خدایا این قربانی را از ما قبول کن. شهید حسین رضا حیدری که حرف های مرا می شنید گفت: عجب سخنی گفتی. با این حالت برای من هم دعا کن که من هم شهید شوم. ایشان نیز پس از یک ماه به درجه رفیع شهادت نائل آمد. وقتی خبر شهادت ایشان را آوردند پیش خودم گفتم: خداوند ایشان را لایق شهادت می دانست و چقدر خوب آرزویش را برآورده کرد.

به گزارش پیشمرگ روح الله، شهید حسین رضا حیدری فرزند محمدعلی و عالیه در دومین روز از فروردین ماه سال 1334در شهر سریش آباد از توابع شهرستان قروه دیده به جهان گشود. شهید حیدری کلاس پنجم ابتدایی را در زادگاهش به پایان رساند و بعد از مدتی در آموزش و پرورش مشغول خدمت شد. شوق تحصیل علم موجب شد با ثبت نام در کلاس های شبانه تحصیلات خود را تا سال سوم راهنمایی ادامه دهد. شهید حیدری در سال 52 ازدواج کرد و صاحب دو پسر و یک دختر شد.

با شروع جنگ تحمیلی به کاروان مجاهدان و مدافعان انقلاب اسلامی پیوست و به جبهه های نور علیه ظلمت اعزام شد. این شهید فرهنگی در روز بیست و هشتم آبان ماه سال 1359در روز عاشورا در جبهه کنجان چم ایلام، بر اثر برخورد ترکش خمپاره دشمن بعثی شربت شهادت را سر کشید و جسم بی جانش در گلزار شهدای شهر سریش آباد به خاک سپرده شد. از شهید بزرگوار سه فرزند به یادگار مانده است.

برگهای سبز

همرزمان شهید از دوران حضورشان در جبهه روایت می کنند: نیروها در منطقه کنجان چم مهران به دستور فرمانده محور، جهت انجام عملیات و رزم با دشمن بعثی آماده شده بودند. در این میان شهید حسین رضا با شهید حشمت الله حیدری شوخی و مزاح می کردند. شور و شوق و روحیه بالای آنها در هنگام عملیات قابل تحسین بود.  

در عملیات روز عاشورای کنجان چم مهران به قدری به دشمن نزدیک شده بودیم که در روبروی سنگرهای آنها قرار گرفته بودیم. در اثنای عملیات فرمانده محور گفت: نیروهای دشمن که در سنگرهای روبرو هستند، به حدی خسته اند که توان حرکت ندارند؛ پس پنج و یا شش نفر بروید و آن سنگرها را بگیرید. در جلو یکی از سنگرها جنازه یک شهید ایلامی افتاده بود که عراقی ها دور جنازه را مین گذاری کرده بودند و کسی این قضیه را نمی دانست. شهید حسین رضا و حشمت الله گفتند: ما می خواهیم برویم و جنازه این شهید را بیاوریم. این دو شهید بزرگوار مانند دو کبوتر سبکبال از زمین پریدند و به طرف دشمن حمله ور شدند و اتفاقاً به طرف جنازه آن شهید رفتند و هر دو همزمان پا روی مین گذاشتند و مجروح شدند.

مادر شهید عباس کرمی نقل می کند: وقتی جنازه پسرم عباس را آوردند با خود نجوا می کردم: خدایا این قربانی را از ما قبول کن. شهید حیدری که حرف های مرا می شنید گفت عجب سخنی گفتی. با این حالت برای من هم دعا کن که من هم شهید شوم. ایشان نیز پس از یک ماه به درجه رفیع شهادت نائل آمد. وقتی خبر شهادت ایشان را آوردند پیش خودمگفتم: خداوند ایشان را لایق شهادت می دانست و چقدر خوب آرزویش را برآورده کرد.


نگارنده : erostami در 1393/10/10 12:2:27


نظرات :