نام کاربری :
کلمه عبور :
  عضویت در سایت
  بازیابی کلمه عبور
 
   
تهیه لباس گرم برای شاگردان به عنوان جایزه درسی
این لباس ها را برای بچه های آبادی خریده ام. خیلی از بچه ها در این سرمای زمستان، با یک پیراهن نازک به مدرسه می آیند. البته لباس ها را به عنوان جایزه درسی به آنها می دهم، که هم تشویق به درس خواندن شوند و هم در این سوز و سرما آن را بپوشند.


به گزارش پیشمرگ روح الله
، معلم شهید فرزاد مخلص با طلوع نخستین روز از فروردین ماه سال 1337 در سنندج متولد شد. او نخستین فرزند خانواده بود و به همین خاطر، والدینش برای تربیت او بسیار زحمت کشیدند.

شهید مخلص با علاقه ای که به معلمی داشت وارد دانشسرای مقدماتی شد و با نمرات عالی دیپلمش را از این مرکز دریافت نمود و به عنوان آموزگار به روستای میرکی از توابع شهرستان قروه رفت و در آنجا ساکن شد. سکونت فرزاد در میرکی، وی را بیشتر از همیشه با اهالی مأنوس نمود و این انس و علاقه باعث شد که مردم روستا، از خدمت صاقانه اش بهره بیشتری ببرند. شهید مخلص در مدت دو سال خدمت در روستا، تلاش فراوانی از خود نشان داد، تا سطح علمی ـ فرهنگی دانش آموزان، آنجا را ارتقا دهد.

زمانی که سنندج جولانگاه گروهک های ضد انقلاب بود و از مردم سلب امنیت شده بود، شهید مخلص لحظه ای در انجام مأموریتش سستی نکرد و با تمام مشکلاتی که برای رفت و آمدش بین سنندج و روستاها و شهرهای اطراف وجود داشت، همیشه سر وقت در محل کارش حاضر می شد.

وی در روز دوازدهم اردیبهشت ماه سال 1359 که روز بزرگداشت معلم و سالروز شهادت معلم بزرگ انقلاب، شهید مطهری بود، بر اثر اصابت ترکش خمپاره ضدانقلاب به شهادت رسید و در چنین روزی، ردای سرخ شهادت، را به عنوان بهترین عطیه الهی برازنده وجود خود کرد.

لباس بچه های روستا

کلاس دوم راهنمایی بودم که یک روز دیدم، فرزاد لباس های زیادی را به خانه آورده و مشغول جمع و جور کردن آنهاست. از دیدن این همه لباس تعجب کردم و از برادرم پرسیدم این همه لباس برای چیست؟ گفت: این لباس ها را برای بچه های آبادی خریده ام. خیلی از بچه ها در این سرمای زمستان، با یک پیراهن نازک به مدرسه می آیند. البته لباس ها را به عنوان جایزه درسی به آنها می دهم، که هم تشویق به درس خواندن شوند و هم در این سوز و سرما آن را بپوشند. حقوق معلمی چیز زیادی نبود، ولی با آن وجود، فرزاد هر ماه با حقوقش، چیزهایی برای بچه های کلاس و مدرسه می خرید (آقای رضا زارعی ـ برادر شهید).

سوگواری روستا

بعد از شهادت فرزاد، رفتیم روستای میرکی، تا وسایش را به سنندج برگردانیم. وقتی پا به روستای میرکی گذاشتیم، اهالی آن روستا با تعجب سراغ معلم فرزندانشان را می گرفتند. آنها می گفتند: سابقه نداشته که آقای مخلص، این مدت بی خبر جایی رفته باشد.

مردم ده از شهادت فرزاد بی خبر بودند. ولی همین که جریان شهادتش را برای اهالی روستا تعریف کردیم، خیلی ناراحت شدند. بچه های روستا بر سر و صورتشان می زدند و گریه می کردند. مردم روستا، همان روز ما را به مسجد بردند و برای فرزاد مراسم فاتحه خوانی برگزار کردند. وقتی عواطف و احساسات مردم را در مسجد دیدم، تازه فهمیدم که برادرم چقدر برای آنها عزیز بوده(آقای رضا زارعی ـ برادر شهید).

هدیه عروسی

در یکی از روزهای تابستان که مدارس تعطیل بود، مردی به خانه ما آمد و سراغ فرزاد را گرفت. گفتم فرزاد بیرون رفته و احتمالاً دیر به خانه برگردد. پرسیدم با او چه کار دارید؟ گفت : من از اهالی روستای میرکی هستم. آقا فرزاد امانتی پیش من دارد که باید به ایشان برگردانم. بعد دست به جیبش کرد و مقداری پول درآورد و گفت: این مبلغ را به آقای مخلص بدهید و سلام مرا هم به او براسنید. ولی من چون از موضوع پول اطلاعی نداشتم، آنرا قبول نکردم و گفتم خودتان پول را به فرزاد بدهید. هرچه اصرار کرد پول را قبول نکردم. مردم روستایی ناامید، خداحافظی کرد و رفت.

فرزاد که بعداً به خانه آمد، جریان را برایش تعریف کردم و اصل ماجرا را از او پرسیدم. گفت: خوب کاری کردید که پول را دریافت نکردید. من اصلاً این پول را به امید پس گرفتن به او نداده بودم، بلکه به نیت کمک، برای عروسی خواهرش هدیه کرده بودم و چون خانواده ضعیفی هستند نمی خواهم پول را پس بگیرم(خانم زینب خداجویی ـ مادر شهید).


نگارنده : erostami در 1393/10/6 13:29:8


نظرات :