نام کاربری :
کلمه عبور :
  عضویت در سایت
  بازیابی کلمه عبور
 
   
معلم شهید برای اینکه محتاج کسی نباشد تا دیر وقت درس می خواند
نیمه های شب از خواب بیدار شدم و دیدم شهید رئوف محمدی سرش لای کتاب است. ساعت چهار صبح بود. گفتم هنوز نخوابیده ای؟ گفت: دوست ندارم به خاطر 25/. نمره به کسی خواهش کنم. خیلی تقلا می کرد که محتاج کسی نباشد.


به گزارش پیشمرگ روح الله، شهید رئوف محمدی روز بیستم فروردین ماه سال 1340 در روستای گوشخانی از توابع شهرستان سروآباد دیده به جهان گشود. دروه ابتدایی را در زادگاهش سپری کرد و سپس با مشقت، سه سال راهنمایی را در سرو آباد گذراند. برای ادامه تحصیل راهی مریوان شد و تا پایه سوم دبیرستان تحصیل کرد. فقر خانواده او را از ادامه تحصیل محروم کرد و رئوف برای اداره معاش خانه به دنبال کار بود تا اینکه در سال 1360 به عنوان حسابدار، در نهضت سوادآموزی مریوان مشغول شد. زندگی کوتاهش با مشکلات زیادی همراه بود و سرانجام در نوزدهم اسفندماه سال 1363، در جریان بمباران شهر مریوان، توسط هواپیماهای دشمن بعثی به شهادت رسید.

بن بست نداری

با رئوف وقتی که در مریوان محصل دبیرستان بود، دوست بودیم. گاهی به منزل ما می آمد و تکالیفش را انجام می داد. یک بار نیمه های شب از خواب بیدار شدم و دیدم رئوف سرش لای کتاب است. ساعت چهار صبح بود. گفتم هنوز نخوابیده ای؟ باقی کتاب را بگذرا بعداً بخوان!  گفت دوست ندارم به خاطر 25/. نمره به کسی خواهش کنم. خیلی تقلا می کرد که محتاج کسی نباشد. در کار تحصیلش خیلی جدی بود و آرزو داشت همین طور ادامه دهد. روزی که کارنامه قبولی سوم دبیرستان را گرفته بود، به منزل ما آمد. دیدم خیلی حالش گرفته است به او گفتم: رئوف جان تو که قبول شده ای؟ حالا چرا انقدر ناراحتی؟ گفت پولم ته گرفته و بیشتر از این نمی توانم ادامه تحصیل دهم. خواستم کمکش کنم که قبول نکرد(آقای محمدرحیم ایمانی ـ دوست شهید).

آن را که خبر شد، خبری باز نیامد

روز قبل از شهادتش در روستا بود و می خواست به مریوان بر گردد. قبل از رفتن به فامیل سر زده بود و برای خداحافظی آمده بود خانه ما. چند لحظه ای که پیش ما بود، به دو دختر کوچکم خیلی محبت کرد. برای خداحافظی که بلند شد گفتم: شام پیش ما بمان. گفت کارم زیاد است و باید برگردم مریوان. موقع بیرون رفتن گفت زن عمو حلالم کن! از حرفش تعجب کردم. سابقه نداشت این جوری با ما خداحافظی کند. فردایش که زیر بمباران مریوان شهید شد، گفتم: انگار بعضی ها از کار خودشان خبر دارند( خانم صراحی قادری ـ زن عمو شهید).


نگارنده : erostami در 1393/9/20 11:10:25


نظرات :