نام کاربری :
کلمه عبور :
  عضویت در سایت
  بازیابی کلمه عبور
 
   
شهیدی که برای رفاه خانواده جانش را هم تقدیم می کرد
خداوند با ودیعه نهادن عشق و محبت در درون انسان، آدمی را به جایگاه والایی رسانده است. اما غلیان این صفت نیکو و حسنه در بین انسان ها بسیار با هم متفاوت است، شهید طاهرعلی علی محمدی در این زمینه یک استثنا بود، ایشان تقدیم جان را برای رفاه و آرامش خانواده، کمترین متاع می دانست.

به گزارش پیشمرگ روح الله، شهید طاهرعلی علی محمدی در روز هفتم فروردین ماه سال 1334 در خانواده ای متدین در روستای سیاتان بیجار و در زیر سقفی که آثار فقر در آن هویدا بود دیده به جهان گشود و تحت تربیت والدینی از اهل ایمان و عاشق اسلام قرار گرفت. ایشان بتدریج در فضای پاک روستا و در میان مردمانی صادق و با صفا رشد کرد و راهی مدرسه شد، تا خود را به سلاحی نورانی مسلح کند و به جنگ ظلمت برود.

شهید علی محمدی عشق وافری به تحصیل علم داشت و برای موفقیت در این زمینه شبانه روز تلاش می کرد. ایشان دوران ابتدایی را با نمرات عالی به اتمام رسانید، اما به دلیل نبود مدرسه راهنمایی در زادگاهش و عدم بضاعت مالی خانواده برای تأمین مخارج تحصیلش در شهرستان، این جوان مستعد به اجبار با درس و مدرسه وداع کرد و به کار کشاورزی روی آورد و به یاری والدینش پرداخت.

طاهرعلی زمانی که به سن بلوغ رسید، به منظور یادگیری فن و حرفه راهی شهر شد و فن جوشکاری را آموخت و در این زمینه به مرحله استادی رسید و چند سالی از این راه امرار معاش می کرد، اما به دلیل آسیبی که از این طریق به چشمانش رسید این شغل را رها کرد و به استخدام اداره کشاورزی شهرستان بیجار درآمد.

این روستا زاده دردمند، با شنیدن نوای انقلاب اسلامی، به این حرکت توفنده مردمی پیوست و چون قطره ای از دریای خروشان ملت ایران وظیفه اش را در این زمینه به انجام رسانید.

شهید علی محمدی ارادت ویژه ای به امام راحل داشت و همیشه خود را سرباز کوچکی از خیل سربازان امام خمینی(ره) می دانست و در اطاعت امر رهبر و مقتدایش گوش به فرمان بود.

با شروع تجاوز رژیم بعث عراق و نواخته شدن شیپور جنگ، نهاد ناآرامش دوباره به جوشش درآمد و بارها به مسئولین اداره مراجعه کرد و با رفتن او به جبهه جنوب موافقت کنند، اما او به منطقه مریوان اعزام گردید و مدتها در مصاف با دشمنان ایران اسلامی به سر برد و قصد داشت بعد از اتمام مأموریتش در مریوان، عازم جبهه های جنوب شود؛ اما خداوند سرنوشت دیگری برای او رقم زده بود و او را میهمان خوان رحمتش کرد و در روز یازدهم اسفندماه سال 1364 جسم پاکش آماج ترکش بمب هواپیماهای عراقی قرار گرفت و از خاک به افلاک رسید.

شمارش لحظه ها

با شروع جنگ تحمیلی، طاهرعلی آرام و قرار نداشت، به طور عجیبی احساس مسئولیت می کرد و تمام دغدغه اش، جنگ بود و مبارزه با دشمن بعثی. به همین خاطر مرتب مراجعه می کرد تا به جبهه اعزام شود، اما شرایط کاری او طوری بود که اجازه نمی دادند که خودش به تنهایی برود. ولی اصرارهای او به نتیجه رسید و قرار شد ایشان را اعزام کنند. وقتی به منزل بازگشت چهره اش مثل غنچه شکفته شده بود، گفتم چه شده است، خیلی خوشحالی! پاسخ داد: بالاخره به آرزویم رسیدم؛ قرار است به زودی به جبهه بروم. از همان لحظه شروع کرد به آماده کردن مقدمات و مرتب کردن وسایلش.

فقط روزها را نمی شمرد بلکه ساعت ها و دقیقه ها را هم می شمرد و مدام می گفت: بالاخره این روز کی می رسد؟

روز موعود فرا رسید، شب قبل از اعزام از فرط شادی در پوستش نمی گنجید و خوابش نمی برد، صبح هم خیلی زود بیدار شد، خودش را جمع و جور کرد و راه افتاد تا از قافله عشق عقب نماند. رفت و مدتی در جبهه بود، مأموریتش تمام شد به خانه بازگشت. در اعزام دوم به مریوان رفت و این بار که به شهادت رسید؛ همان بی قراری مرتبه اول را داشت و ثانیه ها را برای رسیدن لحظه اعزام شمارش می کرد (به نقل از همسر شهید).

عشق به خانواده

همسرم مظهر کامل محبت و وفاداری بودند، خداوند با ودیعه نهادن عشق و محبت در درون انسان، آدمی را به جایگاه والایی رسانده است. اما غلیان این صفت نیکو و حسنه در بین انسان ها بسیار با هم متفاوت است، طاهر در این زمینه یک استثنا بود، او تقدیم جانش را برای رفاه و آرامش خانواده، کمترین متاع می دانست و همیشه می گفت: اگر نیاز باشد، در راه آسایش و آرامش اهل خانه، حاضرم جانم را هم تقدیم کنم.

بسیار بی ریا و با محبت بود و هرچه که می گفت از سر صدق و راستی بود. او عاشق خانواده، کشورش و هم میهنانش هم بود و از نظر او کشور، خانواده گسترده تری است که تمام ویژگی های خانواده خود انسان را دارد و باید برای امنیت و آرامش مردمش از همه چیز گذشت و راحت جان را در امنیت مردم کشور طلب کرد و با همین روحیه و ایمان راهی جبهه شد و جان را خالصانه تقدیم امنیت کشور کرد (به نقل از همسر شهید).


نگارنده : erostami در 1394/1/16 13:5:22


نظرات :